تبليغاتX
رکسانا

رکسانا

هیچ کس نپذیرد توکه میپذیری   هیچ کس نخواهد توکه میخواهی

هیچ کس نتواند توکه میتوانی    هیچ کس نباشد توکه هستی

هیچ کس نبخشد توکه میبخشی  هیچ کس صبرنکند توکه صبرمیکنی

هیج کس نماند توکه می مانی هیچ کس دوست نداشته باشد توکه دوست داری

هیچ کس مهربان نباشد توکه هستی

هیچ کس که تو نمیشود

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت16:53توسط زینب | |

مردی به سراغ گردو فروشی رفت وگفت میشه گردوهایت رامجانی به من

من بدهی مردسکوت کرد مرد گفت: میشود یک کیلوگرم مجانی بدهی

فروشنده بازسکوت کرد،مرد گفت:پس یک گردو مجانی بده فروشنده یک

گردو به اوداد مردگفت:یک گردو که ارزش ندارد یک گردو دیگربده فروشنده

گردوی دیگرداد وهمچنین گردوی دوم وسوم رابازدرخواست کرد فروشنده

عصبانی شد وگفت:تو این طوری میخواهی تمام گردوهای مراتصاحب کنی

مردگفت:میخواستم درسی رابه توبدهم اگریک بارعمرمارابخواهند نمیدهیم

ولی یک دونه یک دونه عمرمون رابه راحتی ازدست میدهیم ودرست

استفاده نمیکنیم

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت18:45توسط زینب | |

هیچ کس نپذیردتوکه میپذیری  هیچ کس نخواهد توکه میخواهی               

هیچ کس نتواند توکه میتوانی   هیچ کس نباشد توکه هستی

هیچ کس نبخشد توکه میبخشی  هیچ کس صبرنکند توکه صبرمیکنی

هیچ کس یادش نباشد توکه یادت هست

هیچ کس پنهان نکند توکه پنهان میکنی   هیچ کس نماند توکه می مانی

هیچ کس حواسش نباشد توکه حواسش هست

هیچ کس دوست نداشته باشد توکه دوست داری

هیچ کس مهربان نباشد توکه هستی

هیچ کس که تونمی شود!!

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت23:52توسط زینب | |

روزها که بی تومیگذرد گرچه بایادتوست ثانیه هاش

 

آرزو بازفریاد میکشدفریاد:درکنارتومیگذشت،ایکاش!

 

رازنگهدارترین ای توباروح من،ازروزازل یارترین کودک

 

شعرمرامهرتوغمخوارترین گریکی هست سزاوارپرستش به خدا

 

توسزاوارترینی سزاوارترین عطرنام توکه درپرده جان پیچیده است!

 

سینه راساخته ازیادتوسرشارترین ای توروشنگر ایام مه الوده عمر

 

بی تماشای توروز شب من تارترین در

 

گذرگاه نگاه تو گرفتارم، من به سرپنجه بی مهرتوگرفتارترین

 

میتوان بادل توحرف غمی گفت وشنید   گربودچون دل من رازنگهدارترین!

 

پیام نوروزاین است دوست داشته باشیدوزندگی کنید زمان همیشه ازان

شمانیست نوروز بروبلاگ نویسان باحال مبارک

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت22:8توسط زینب | |

برای خریدن عشق هرکس هرچه داشت آورد

دیوانه هیچ نداشت گمان کردندکه چون

هیچ ندارد می گریداماهیچ کس نمی دانست که قیمت عشق اشک است

وقیمت اشک عشق است

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت16:49توسط زینب | |

جه کنم دوستش دارم شوخی نیست حرف یک عمر دربه

 دری صحبت کلی آوارگی

شکایتی نیست حرف شکایت که درعشق بیاید

 بایدفاتحه آن حکایت راخواند شماهم

بدانید بدنیست تازه بعد عمری عاشقی همین امشب

پاییزی ازمن پرسید :مگرتو

دوستم داری ومن یقین دارم دیوانه ترازمجنون هفت

آسمان راحیرت کردم وبرگشتم

گفتم برگشتم اوهم برگشت درست است ازسفرآن

اقیانوس برگشت امانه پیش من

اومال همه است ومن آرزو میکنم هیچکس مال اونباشد

 امامگرمیشود اوحرفی نزد

اماجوری که به بی قانونی غرورشکسته یک

 عمرعاشقی ام برنخورد فهماندکه قصد

داردمراکناربگذارد حرف حرف اوست همیشه حرف اوست

 نه فقظ حالا راستی آخرین

باری که باالتماس دفترم رانوشت جمله ای نوشت که

آرزومیکنم به آستان نیلوفری

چشمانش برنخورد جمله اش درست مثل حرف آدم

بزرگها بود که به بهانه مصلحتی

بزرگ شدن فرزند کوچکشان برایشان عروسک نمیخرند

 واوتنها نوشت این حرفها

نیست کافی است این دوخط آخررابرای خودش بنویسم

 زیباخوشحالم که مرادور

نمی اندازی وتنها می گذاری کنارمیدانی همیشه رسم

 است چیزهایی که کنار

بگذارند که حدس بزنند یک روز دیگرلازمشان دارند ولی

چیزی که دورمی اندازند

هم دوراست وهم رفته و لازم شدنی نیست من راضیم

به همه چیز...

 

برگرفته ازمریم حیدرزاده

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت14:49توسط زینب | |

پس این باررابه یادداشته باش    که فقط یکباربه دنیامی آییم

وفقط یکبارخداوند زندگی رابه    ما هدیه میکندامادرسرایی دیگرهمواره

خواهیم بوداگر،اگراین فرصت را    یکبارازدست بدهیم چه خواهیم کرد

گرچه یکباربه دنیامی آییم اما      یادمان باشد که هرصبح تولدی دوبارست

تولدی ازخودبه خودوبه دست خود    زندگی هرچه باشدخوب است وبازهم

حرف سهراب زندگی رسم خوشایندی است!

زندگی بال وپری داردباوسعت مرگ

ومابازهم می اندیشیم ولی دراین میان چیزی که مهم است این است

که خود باورکنیم روزهافکرمن این است وهمه شب سخنم

ازکجاآمده ام آمدنم بهرچه بود

یکی اززندگی خود فقط ابتداراگم کرد      یکی ابتداوآخرهمه راگم کرد

یکی دنبال ستارس ولی عشق که جستجونیست!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت23:44توسط زینب | |

همه جاتاریکه...پرده ها آروم آروم کنارمیرن...اولین سناریوتوزمزمه میکنی...

توقبل ازاین برای نقشت تمرین نکرده بودی!آره زندگی همینه...

تومجبوری بدون تجربه ودرس گرفتن امتحان پس بدی

بستگی به خودت داره میتونی نویسنده

نمایشنامه زندگی ات باشی یاکس دیگه ای میتونه اونو برات بنویسه میتونی

نقش اصلی راداشته باشی یافقط مثل آدمهای تابع نقش سیاهی

لشکر روبازی کنی یافقط میتونی اوامری که درپشت

صحنه بهت داده میشه رابدون چون چرا

بپذیری وتوزندگیت هیچ نقشی

نداشته باشی

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت22:59توسط زینب | |

به آسمان گفت:ای نیلگون بخشنده تو که تمامی جهان رانوابخشیده ای باران هایت راهمانند

نوازش مادری مهربان برکوهها وزمین کشیده ای

 

خورشید وماه راهمانند عروسهایی تابان درخودجای داده 

 ای هزاران سال است که درانتظار

 

قطره بارانی مانده ام ناتوانی تازه یابم چرا لطف 

پروردگار راازمن دریغ میداری؟ آسمان گفت:کویرعزیزخداوند صلاح هرکسی رامیداند

 

هنگامی که تورابه وجود آورد ومغیلان رادروجود

توفراوان کردشن وماسه هاراهمانند قالی بی نقش نگاری برپهنه ات گستراندوخزندگان رانقش

 

آن قرارداد وبه همین گونه حیات رابرای آنان درتو

به وجود آورد باران فراوان راازتومنع کرد تاحیات جانداران درتوادامه یابد خداراسپاس گوی 

 

که رحمتش رابه گونه ای دیگربه توهدیه کرده وناسپاسی نکن. 

 

 

 

 

 

                       

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت21:2توسط زینب | |

روزی لیلی بامجنون در ساعت ۲ نیمه شب دربیرون شهر قرارملاقات می گذارد مجنون برسرقرار می رود

و باخود می گوید تاساعت ۲ چه کنم ؟ کم کم خوابش می برد

لیلی می آید ومتوجه می شود که مجنون خواب است اورابیدار نمی کند وتعدادی

گردو داخل جیبش می گذاردو می رود

ومجنون باخوردن آفتاب به صورتش ازخواب بیدار میشود

ومی فهمد که دیشب راخواب بوده درهمین حال گردو ها راداخل جیبش پیدامی کند

وعصبانی می شود رهگذری که عبور میکرده می پرسد چه شده که

اینقدرناراحتی داستان رابرایش تعریف می کند

رهگذر می گوید اوبه خاطرعلاقه ای که به تودارد بیدارد نکرده ولی مجنون می گوید نه

اواین گردو ها راگذاشته که بگوید تو برو بازی ات رابکن توراچه به عاشقی... 

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت23:40توسط زینب | |